این وبو میخوام تقدیم کسی کنم که به تازگی وارد زندگیم شده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:28 توسط donya |
ه دلنگرانی گاه وقتی که با منی
و من پیروز تر و سرفرازتر از دیگران !
زیرا نمیدانی در من است پیروزی هزاران چهره ای که نمیتوانی ببینی
هزاران پا ودستی که با من راه سپرده اند
نمیدانی که این من نیستم
"من"ی وجود ندارد
من تنها نقشی ام از آنان که با من میروند
که من قوی ترم
زیرا در خود نه زندگی کوچک خود
بل نمامی آن زندگی ها را دارم و همچنان پیش میروم
زیرا هزاران چشم دارم
با سنگینی صخره ای فرود می آیم زیرا هزاران دست دارم
و صدای من در ساحل تمامی سرزمین هاست
زیرا صدای آنهایی را دارم که نتوانستند سخن بگویند
نتوانستند آواز بخوانند
و امروز با دهانی نغمه سر میدهند که . . .
تورا میبوسندکاش اي دوست تو ميدانستي،
سفره ي من خاليست
از محبت...
از عشق...
و در اين خانه ي سرد، پشت اين پنجره ها، دل من زندانيست.
و نگاهم هر روز، روي ديوار بلندي ميان من و توست
مي شمارد با خويش روزهايي را که،
بي تو سر کرد صبور...
بي تو پژمرد در اين تنهايي...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:38 توسط donya |
هرکی میدونه تو قسمت نظرات کاملش کنه مرسی
من در این شهر بسی عاشق و شیدا دارم تو نباشی دگری هست مرا باکی نیست
دوستانه من!!آخره شعر رو من یادم نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:57 توسط donya |
دوباره نمیخوام
چشای خیسم و کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمیشینه
بازم دلم گرفت و گریه کردم
بازم به گریه هام می خندم
بازم صدای گریم و شنیدم
همه به گریه هام می خندن
دوباره یه گوشه میشینم و واسه دلم میخونم
میخونم...
میخونم ..
میخونم.
کسی نفهمید غمم چی بوده
دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:17 توسط donya |
سلااااااااااااااااام به همه خوبیددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ممنون
بالاخره من بعد از مدت ها اومدم با دست پرررر فقط کمکم کنید تا وبم بهتر از پیش باشه
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:5 توسط donya |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:41 توسط donya |
دیره دیگه دیره اون که می خوامش داره میمیره ،دیره داره میمیره دل نازک من داره می شکنه میمیره ازش نخواستم بمونه آخه فکر نمی کردم نمونه،خیال می کردم نگفته هامو از توی چشمام می خونه بهش نگفتم دوسش دارم آخه فکر نمی کردم کم بیارم،فکر نمی کردم انقدراحت قلبمو پیشش جا بذارم.......دیره دیگه دیره اون که می خوامش داره میمیره ،دیره داره میمیره دل نازک من داره می شکنه میمیره............وقتی که دوری وقتی که نزدیک وقتی که روشن انگاری تاریک...وقت بودنت حکم نبودنت،وقت موندنت حکم نومندنت...انقد دیدن مثل ندیدنت،انقد بودن مثل بریدنت...انقد داشتن مثل نداشتنت...انقد خواستن مثل نخواستنت....ازش نخواستم بمونه آخه فکر نمی کردم نمونه،خیال می کردم نگفته هامو از توی چشمام می خونه بهش نگفتم دوسش دارم آخه فکر نمی کردم کم بیارم،فکر نمی کردم انقدراحت قلبمو پیشش جا بذارم.......دیره دیگه دیره اون که می خوامش داره میمیره ،دیره داره میمیره دل نازک من داره می شکنه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:11 توسط donya |
help me plz!!!!
این وبلاگو می خوام تغییر بدم
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:19 توسط donya |
تو مي روي و من مي انديشم چرا هميشه اميدهاي كوچك من بزرگترين آرزوهاست هيچ فكر نكرده بودم با فكر رفتنت هم تنها باشم هيچ فكر نكرده بودم بعد از رفتنت چه كنم؟ بعد از رفتنت من مي مانم و اشك هايم همه روزي خواهند رفت مثل تو كه بايد مي رفتي اين حقيقت بود و خوب مي دانستم من خوب مي دانم با رفتنت روز مي رود به جايي دور پشت يادهايي كه مي ماند براي هميشه در قلبم من مي مانم و قصه ي غصه ي تنهايي هايم من مي مانم و باز هم يك سوال و هميشه به اين مي انديشم "چرا رفتي؟ كجا رفتي؟" وقتي كه خاكم مي كنن بهش بگين پيشم نياد بگيـد كه رفت مسافـــرت بگيــد شمـاره اي نداديه جــور بگيـن كه آخــرش از حرفاتون هول نكنه طاقت نــدارم ببينــم به قبـــر مــــن نگـــاه كـنــه دونـه بـه دونـه عكســام و برداريــد آتيـــش بزنيد هــر چـــي كه خاطـــره دارم بريــد و از بيخ بكنيد نذاريـــد از اســم منــم يه كلمـــه اي جا بمـــونه نمي خـــوام هيــچ وقت تنم و توي گورم بلرزونه بــرو آتيـــش به قلــب مــن نــزن بـــذار نگـــاهت از يادم بره بذار واسه هميشه قلب من چال بشه و من و كلي خاطره بـــرو نمــي خــــوام ببيني خونه ي من خـالي شده همـــدم مــن به جـــاي تو ريگـــاي پـوشـالـــي شده اونكه مي گفت ميمرد برات ديدي راست راسي مرد رفـت و همـــه خاطــره شم به خاطرت برداشت و برد بهش بگيــن نشـســت به پــات بهـش بگين نيومدي بـگيـن هنـــوز دوستــت داره با ايـنــكه قيــدش و زدي نشــونيه قبـــر مــن و بهــش نــدين خـــوب مي دونم ميـــاد جـــاي هميشــگي ســر قـــرار تــو رودخــــونــه بــــرو آتيـــش به قــلب مـن نــزن بــذار نگــاهــت از يـادم بـــره آخ بذار واسه هميشه قلب من چال بشه و من و كلي خاطره مـــــي خـــــوام رو ســنــــگ قـــبــــــرم ايــــــن بـــــاشـــــه : طــــلـــــــــــوعــــي كـــه خيــــــلــــي غـــــم انــگيـــــز بــــود قشنگ ترين خاطره ي عمرم غروبي كه خيلي دل انگيز شد رو ســـــنـــــــگ قـــــــــــــــبــرم بـــنـــــويــــــس : روزي اومد به اميد آخر ولي حالا بدرقه ي راهش داغــــــــي كــــه مـــــــونــــــدش رو دل مــــــــادر 
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:39 توسط donya |
اي علت قشنگي رؤيا و خواب من تنها دليل گل شدن اضطراب من اي راه حل ساده ي جبران تشنگي فواره ي نگاه قشنگ تو آب من رفتي چقدر ساده دل آسمان شكست در عكس مهربان تو در كنج قاب من باران چقدر حرف تو را گوش مي كندمي بارد آنقدر كه نياي به خواب من گر چه نگاه عاشق تو هيچ كم نكرد از اوج دل ندادن تو يا عذاب من اما دل شكسته ي من باز هم نوشت صد آفرین به چشم تو و انتخاب من
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:37 توسط donya |
شنیده ام که تو عکس شکسته می کشی با رنگ
اگر حقیقت است بیا من شکسته ام بی سنگ
مرا تو ساده بکش با تمام سادگی ام
و تلخ و تلخ و تکیده ولی کمی پر رنگ
مرا به رنگ روشن صد التماس تیره بکش
کنار کوچه بن بست و خالی از آهنگ
اگر تو معنی پرپر زدن ندانستی
پرنده ای بکش و یک قفس ولی دل تنگ
قرار هر دوی ما بر مدار ماندن بود
ببین که بی قرار توام هنوز بی نیرنگ
مرا تو خسته بکش، پاره کن شکسته بکش
شکسته از دل سنگی و خسته از دل تنگ
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:30 توسط donya |
من دیگه سر در گم نیستم
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 20:38 توسط donya |
زل میزنم به خودم تو آیینه.... چقدر لاغر شدم... همه میگن اینو ولی من هنوزم میگم که هیچی نشده.... هنوزم دارم به دروغ خودمو قانع میکنم که هیچ اتفاقی تو زندگیم نیفتاده... همه چی سر جاشه... نه ... نه.... هیچی سر جاش نیس شایدم همه چی واسه همه خوبه و واسه من نیس... همه میگن ما هم مشکل داریم.... ما هم تو زندگی سختی دیدیم ولی چرا نمیخوان یه بار به خودشون بگن که زندگیه هر فرد به اندازه ی خودش برا خود اون فرد سخته و مشکل تو یا یه نفر دیگه اصلا دردی از درداش دوا نمیکنه .... دلم میخواد واسه یه بارم که شده با صدای بلند بهشون بگم که " من دلسوزی نمیخوام" ولی انگار بی فایده اس ... شاید یه نفر با خودش بگه پس چرا این چیزا رو مینویسی .... خب با این کارت همه برات دلسوزی میکنن.... اما به اونا هم میگم که همه ی این حرفا واسه دل خودمه... واسه خودم.... تنها داراییه زندگیم همین نوشته هام ان.... اگه اونا رو هم نداشته باشم دق میکنم... میشکنم تو خودم.... وقتی مینویسم اما آروم میشم.... دلم سبک میشه.... آه زندگی تا کی انتظار روزای قشنگتو بکشم؟ سرنوشت من اینه یعنی؟ یعنی من باید تا آخر عمرم درد بکشم و دم نزنم؟ باشه قبول... گفتم که من هیچی از خودم ندارم .... ولی نمیگم که تسلیمم چون یه دروغ محضه
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:1 توسط donya |

بازم احساس تنهایی میکنم.تنهای تنها در سرزمینی نا اشنا میان حقایقی که از
ان گریزانم در این هنگام دنبال کسی میگردم تا حرف دلم رو برایش باز گو
کنم اما وقتی از همه کس وهمه چیز ناامید می شوم به خلوت ترین مکان پناه
می برم وبه دور از چشم دیگران اشک می ریزم اشک هایی که بیان کننده
درد های درونی ام هستند ودر میان اشک هایم تو را صدا می زنم ومیخاهم
که کنارم باشی ولی تو نیستی عزیزم وفقط یاد توست که به من ارامش میده
بیا پیشم امروز بیش از اندازه به تو محتاجم ....باورم کن...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 15:39 توسط donya |
راحیل جان تولدت مبارک ........ از طرف داداشی ح۳ین و آبجی ۲نیا تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک


+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:39 توسط donya |
باور باورم نميشه دستات تو همونی كه می گفتی تو دنيا تو همونی كه می گفتی تو دنيا تو همونی كه می گفتی قلبم
توی دست من نباشن
رو در و ديوار خونه
گرد تنهايی بپاشه
هيچ كی مثل من پيدا نميشه
تو همونی كه می گفتی قلبم
مال تو باشه واسه هميشه
باورم نميشه چشمات
بره مال ديگرون شه
با غريبه آشناشه
با غريبه مهربون شه
هيچ كی مثل من پيدا نمی شه
مال تو باشه واسه هميشه
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 9:57 توسط donya |
عشقم برای تو ، احساسم برای تو ، زندگی ام برای تو ، من هیچ نمیخواهم! با قلب و احساس من بازی کن ، این قلب سرگرمی تو.... تو شاد باش ، من میسوزم ، تو بی خیال باش ، من میسازم.... در راه عشق تو مثل آتش سوختم و اینک نیز تنها خاکسترم بر جا مانده است.... خاکستری که تنها با باد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد.... در راه عشق تو چه سختی هایی کشیدم ، چه شکنجه هایی دیدم ،چه غم و غصه هایی چشیدم ، و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم ، غرورم را شکستم و از همه گناههایت گذشتم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:51 توسط donya |
هنوزم داشت بارون می اومد ! صدای ترق و تروقی که به شيشه پنجره می خورد و صدای پای مردمی که تو خيابون از توی آبهای جمع شده رد می شدند گواه اين حرف بود !! خيلی وقت بود که ديگه حسرت راه رفتن زير بارون و گلی شدن رو در سينه داشتم ! خودم رو به دم پنجره رسوندم چقدر قشنگ بود !! مردمی که با عجله حرکت می کردند و بهم برخورد می کردند ! يکی معذرت خواهی می کرد و رد می شد!! يکی هم سرش و پايين می انداخت و به روی خودش نمی آورد و رد می شد ! چه فنی توی زيگزاگی راه رفتن پيدا کرده بودند! دلم گرفت !!! به ياد قديما افتادم ! قديمايی که باهاش راه می رفتم !! گامهامون رو هماهنگ می کرديم !! اما اون قدمهاش بلندتر بود و از من جلو می زد اونوقت مجبور بودم دنبالش بدوم ! اخ خ خ خ خ که چقدر دلم گرفته!!! زير بارون می دويديم !! تا يک سايه بون پيدا می کرد منو می فرستاد اون زير تا خيس نشم خودشم جلوم می ايستاد تا بارون اذيتم نکنه ! دلم به حالش می سوخت و می کشيدمش جلو !! اون موقع بود که صدای نفس های همديگر رو واضح تر از صدای قلبهامون می شنيديم !! اون موقع بود که زول می زد تو چشام و می خنديد ، منظورش رو می فهميدم و می انداختمش زير بارون ، خنده ای بلندی می کرد و به طرفم می اومد و محکم بغلم می کرد بهم نگاه می کرد و میگفت که چقدر دوستم داره !! می گفت که زندگيش بدون من چقدر تلخه !! صداقتش از تو چشاش معلوم بود !! من که محو چشاش بودم گرمای لبش رو روی لبم حس می کردم و اون موقع بود که احساس می کردم در برابرش توان مقاومت ندارم !!! از روزای آفتابی بدم می آد متنفرم !!! اون روزی که روش رو ازم برگردوند و رفت !! اون روزی که چشاش صداقت حرفش رو تاييد نکرد ! يه روز آفتابی بود!! کنارم ايستاده بود و به حرفام گوش می کرد !!! دستش رو آروم گذاشت رو دستم ، حواسش به حرفام نبود !! ذهنش مشغول تر از اين حرفا بود !!! دستم رو برد بالا گرمای صورتش دستم رو داغ داغ کرده بود !! بوسه ای روی دستم زد و دستم رو رها کرد !! من ساکت شده بودم !!! و اون آروم تو چشام نگاه کرد و گفت ديگه دوست ندارم ! گفت ديگه من بايد آينده ام رو بسازم و تو سد بزرگی بر سر راهم هستی !!! تمام بدنم سرد سرد شده بود ! دستم رو رها کرد و رفت !! بعداز ظهر که بر میگشتم سر کوچه ديدمش ،ايستاده بود وآروم نگاهم می کرد ! بعد نگاهش رو برگردوند و رفت ! دنبالش رفتم اما ..... صدای جشن و شادی تو کوچه رو پر کرده بود !! يک ماشين دم در خونشون ايستاد و اون دست يکی ديگر رو گرفته بود و از ماشين پياده اش می کرد ، رفتم پايين !!! نگاهش به من بود و دستش تو دست اون !! تا آخر جشن اونجا ايستادم و بعد هم دنبالشون رفتم !!! اما نمی دونم چی شد که ..... حالا من موندم و اين يار تنهاييم که کمکم می کنه تا دم پنجره بيام و به کوچه ای که زمانی برام سرشار ازخاطره بود نگاه کنم !!! بازم اون قدمهاش رو بلندتر از من برداشت اما ايندفعه حتی نمی تونم دنبالش بدوم ! می نشينم و گامهای بلندش رو نگاه می کنم که چطور از من دورش می کنه .....!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:40 توسط donya |
این پست و که من از سفیر عشق بر نداشتم با اين دستاني که بر گلوي من دست گذاشته اند و هر ثانيه بيشتر بر آن فشار مي آورند؟! چه بايد بکنم... با اين دلي که سر تا به پا هواي گريه دارد! چه بايد بکنم... چگونه بايد بگويم اکسيژن براي تنفس کم دارم؟! چه بايد بکنم... جاي خالي تورا؟!! که هيچ آشنايي نميتواند سرديش را گرم کند! چه بايد بکنم... آب هاي چشمانم را که مدت هاست بي شانه...مي گريند؟! چه بايد بکنم... اين خنده هاي بي روحم را؟! که تنها نقابي است که نبينند که چقدر تنها و غمگينم؟! چه بايد بکنم... تا به کي ميتوانم اين خاطراتت را بر روي شانه هايم در ميان ديوار هاي سرد تنهايي حمل کنم؟! چه بايد بکنم... اين همه فرياد را ...........که زير پاي سکوت له ميشود؟! و حتي تو نيم نگاهي نميکني! چه بايد بکنم...؟؟؟!! 
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:13 توسط donya |
هر چی آرزوی خوبه مال تو
هر چی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبهای بی قراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه
اول دوراهی آشنا شدن

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:37 توسط donya |

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تونام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم توهرگز یاد من را با عمر خود از نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه توفان و وهم وپرسش وتردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
توهم در پاسخ اون بی وفایی ها بگو
بگو در راه عشق و انتخاب اون خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک وحسرت و تردید
کنارانتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل
میان غصه یی از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا
شاید به رسم و عادت و پروانگی
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:27 توسط donya |
من خوشحالم که خودم هستم زیرا من شبیه تو نیستم تو هم خوشحال باش که خودت هستی چون اصلاً شبیه من نیستی برای همین است که می توانیم با هم دوست باشیم و چه خوب است دوستی دو تا آدم مثل ما که اصلاً شبیه هم نیستند اما همدیگر را دوست دارند ...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:5 توسط donya |
با تو بوده ام همیشه و در همه جا
با تو نفس کشیده ام
با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان
تو دلیل حیات من بوده و هستی
وچنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است
( همیشه با تو )
( همیشه با تو )
( همیشه با تو )
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:45 توسط donya |
براي من يك لحظه با تو بودن كافي بود تا شب ها خواب به چشمان من نيايد ... گمان مي كردم لبخند تو براي من مانند بوي خوشي است كه به همان زودي كه مي آيد٬ مي رود كه روزي به آينه خيره شدم و تو را در آن ديدم! كار از كار گذشته بود.... براي اينكه تنهايم نگذاري چه سخت غرورم را شكستم چشمان نمناكم را به تو نشان دادم ولي براي تو كه دريا را در نگاهت جا داده اي اين اشكها به حساب نمي آيد رفتي و تنهايم گذاشتي چه راحت دلم را شكستي
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:25 توسط donya |
خیلی سخته که در اوج دوست داشتنت تنهات بذاره و دیگه سراغی ام ازت نگیره .
خیلی بده که وقتی واقا از ته دل دوسش داری بگه که ازت بیزاره خیلی بده وقتی که باید ازش بدت بیاد متنفر باشی احساس کنی که هنوز دوسش داری بهش احتیاج . خیلی بده که وقتی از کنارش رد می شی در حالی که به نگاه کردن توی چشماش حتی برای ثانیه ای برای تدایی خاطره ها احتیاج داری باید جلوی چشمات و بگیری و با حسرت رد بشی . صد بار می نویسم که دلم برات تنگ ٬تنگ ٬تنگ ٬تنگ ٬تنگ ٬تنگ و ......شده. 
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:46 توسط donya |
صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود
هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود
تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود
در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:59 توسط donya |
عشق یعنی با تو خواندن از جنون
عشق یعنی سوختن ها از دروون
عشق یعنی در پی تو در به در
عشق یعنی یک بیابان درد سر
عشق یعنی تو بران از خود مرا
عشق یعنی باز می خوانم تو را
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام
عشق یعنی انتظار یک سلام
عشق یعنی دستهایی رو به دوست
عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:28 توسط donya |
شاگردي از استادش پرسيد:عشق چست؟ استاد گفت:عشق يعني همين.
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين
شاخه را بياور،اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته
باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي
بچيني.شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني
برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟و شاگرد با حسرت
جواب داد:هيچ!هر چه جلو ميرفتم،خوشه هاي پرپشت تر
ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين،تا انتهاي گندم زار رفتم.
شاگرد پرسيد:پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را
بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي.
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي
برگشت.استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب
گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه
ديدم،انتخاب كردم.ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:8 توسط donya |
هیچی نگو حرفی نزن حرف نگفته نداریم از دست تو خسته شدم بس که بهونه میاری تموم شد اون روزایی که دلم می گفت دوست داره طعنه هاتو می بخشید و می گفت که عیبی نداره ،منم می شم مثل خودت،منم می شم مثل خودت یه نارفیق و بی وفا ، برای من رفتن تو مرگ دل و ترانه نیست نگام پر ازبهانه و حسرت عاشقانه نیست ،منم می شم مثل خودت ، با هر نگات خواستی به من که همراه من نمی یای خواستی بفهمم منو عزیزم نمی خوای ، تا فهمیدی دوست دارم گفتی.....................گفتی .....................،منم می شم مثل خودت
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 14:57 توسط donya |
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود هی کار دست من بدهد چشم های تو هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان حس می کنم که قافیه هایم عوض شود جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود سهراب ِ شعرهای من از دست می رود حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد تن داده ام به این که بسوزم در آتشت حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم ! وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:56 توسط donya |